چه کنیم که مغزها فرار نکنند؟
از آنجایی که ایران کلاً کشور مغز خیزی است و همه ی بچه ها مستعد اند،به طور طبیعی خطر فرار آنها به وجود می آید،حال آنکه دیگر از بحث خطر گذشته و به امری طبیعی مبدل گشته.تحلیل دلایل فرار مغز ها را می توانید در میزگردی حول و حوش ساعات ابتدایی روز در شبکه ی چهار سیما مشاهده گر باشید اما چون می بینیم که در بین دوستان مسئولین کسی در فکر جلوگیری از این امر نیست،ما به خواهش جمعی از انصار،دلایلی ارائه دادیم تا جلوی این میئله گرفته شود.باشد که طروح مرئوده(ارائه شده)در مجلس به بحث گذاشته شود و چون مطمئناً جای تصحیح ندارد،با مطرح شدن در جلسه علنی ،با اکثریت آرا به تصویب رسد.
1-مغز یابی را از سنین پایین شروع کنیم.سپس مغز های یافته شده را در قرنطینه قرار دهیم و به مدت 3 ماه آنها را شستشو دهیم.به این صورت که تا می توانیم از خارج،غرب،شیطان بزرگ و... برایشان بگوییم.این پس زمینه همراه با بزرگ شدن بچه ها،با آنها تکامل می یابد و وقتی به جوانی رسیدند،تبدیل به نخبه ای تک بعدی می شوند که در ذهنشان این است که اگر گناه کنند،به پیش شیطان بزرگ فرستاده می شوند و او هم با آنان به بدی رفتار می کند و آنها هم بدبخت می شوند و نهایتاً هم دست به خود کشی خواهند زد.(کاش ما جای آنها یودیم و با دروغ گفتن به پیش شیطان جان بزرگ فرستاده می شدیم.در این صورت من یکی که از صبح تا شب دروغ می گغتم.با شما هم کاری ندارم)
2-ایران را به خارج تبدیل کنیم.یعنی دیت در دست هم دهیم و کشور را بسازیم.به طوریکه خارجی ها به اینجا پناهنده شوند.مطمئن باشید از قبل مغز های فرار کرده هم شروع به بازگشت می کنند.راه حل خوبی است اما تا حدودی نشدنی .
3- حال که دیدیم نمی توانیم ایران را به خارج تبدیل کنیم،چه خوب است که خارج را به ایران تبدیل کنیم.مگر کشور های دیگر چه گناهی دارند که نمی توانند مثل ایران باشند؟غربی هایشان هم که آرزومندند ما نیم نگاهی بهشان بیاندازیم تا خرکیف شوند.ما هم تصمیم گرفتیم یک بار هم که شده خرکیفشان کنیم.در ضمن اگر همه جا مثل ایران شود دیگر چه دلیلی دارد ملت به هر دلیلی مهاجرت کنند؟همه جا مثل اینجاست...آسمان هم آبیست!
آموزش هنر خسیس بودن
مسلماً شما مطالب زیادی را تحت عنوان بالا قرائت نموده اید.اما تضمین می نماییم چیزهایی که در متن ذیل خواهید خواند،مطالبی هستند که تا کنون به ذهن موجودات ماورائی نیز خطور نکرده و نمی کند.اما این باعث نمی شود که ایرانیان مبتکر به آن نیاندیشیده باشند.نوشته ی زیرین،حاصل تراوشات ذهنی و ته گرفتن فسفر در مغز یکی از این ایرانیان مبتکر (همان اینجانب) می باشد.
1-خساست در مصرف آب
از آنجایی که خودتان را هلاک می کنید تا قبض آبتان فقط شامل آبونمان باشد،پس مسلماً علاقه ای نیز به این که دیگران از آبی که متعلق به لوله کشی منازل شماست استفاده کنند ندارید.اگر دنبال راه چاره ای برای ناکام گذاشتن میهمانان یا دوست و فامیلتان در توالت یا هر جای دیگر که از آب منزل شما قصد استفاده دارند هستید،کلید حل مشکلات شما پیش ماست .هیمین که عزیزی پایش را وارد حریم خصوصی منزلتان نهاد،شما به سرعت نور(اینجا میزان سرعت عمل شما خیلی مهم است)شیر فلکه اصلی آبتان را ببندید .تا اینجای کار هیچ مشکلی نیست.مشکل وقتی آغاز می شود که یکی از میهمانان،قصد عزیمت به مستراح می گیرد.(معمولاً همان یک نفر به توالت می رود،اما احتمالات همیشه وجود دارند.مثلاً ممکن است کل جماعت میهمان دسته جمعی قصد مستراح رفتن کند.)در این موقعیت شما قیافه ای افسرده به خود می گیرید و با صدایی که گویا از شتر گلویی همان دستشویی بر می خیزد،بیان می دارید آب منزلتان به دلیل نپرداختن قبوض آن در چند ماه اخیر قطع است و یک هفته ایست برای تامین آب یومیه تان،از آب چاه صدساله واقع در حیاط همسایه تان که به دلیل نسبت دوری که با شوهر خاله مادربزگ ناتنی تان دارد،اجازه استفاده از آن را به شما می دهد،تهیه می شود.بقیه کار را بی خیال.طرف مسلماً قید دستشویی با آفتابه را می زند.اما از شانس شماست که به دلیل تنگی مفرط،همان آفتابه نیز کارتان را راه بیاندازد.ولی نگران نباشید،آفتابه مگر چه قدر گنجایش دارد؟
2-خساست در مصرف گاز
خواستیم چند روش مربوط به استفاده از سوخت های نو،ولی با همان ساختار گاز شهری بنویسیم،گفتیم می آیند در اینجا را تخته می کنند.پس کلاً بی خیالش می شویم.ولی باور کنید اگر می گفتیم دانشمندان از این روش برای تهیه گاز شهری جدید استفاده می کردند.خلاصه بسیار متأسف گشتیم.
3-خساست در مصرف تلفن
شاید خیلی ها از این روش استفاده کنند،اما گفتیم محض اطلاع همگانی،این را هم بیان داریم.بعضی اماکن زنگ می زنید،کار خود را سریعاً انجام می دهید و تلفن را قطع می کنید.اما گاهی اوقات از بخت بلند شما گیر یک شخص چانه می افتید و به دلیل رودربایسی که با وی دارید،نمی توانید با زبان خوش طرف را متوجه چانه پرکارش بیاندازید.در این لحظه میان حرف طرف مقابل بگویید:الو...الو...صدا نمیـ... و سریع تلفن را قطع نمایید.20 صدم ثانیه نمی گذرد که همان طرف با تلفنتان تماس حاصل می نماید و بدون هیچ گونه ابراز احساساتی از چرایی قطعی تلفنتان،ادامه حرف خود را بیان می دارید.در این موقعیت شما می توانید با خیالی آسوده ادامه مکالمه را تا ساعاتی بعد شاهد باشید.
4-خساست در مصرف برق
دیگر واقعاً توقع ها بالا رفته.مگر همین 70 سال پیش،کسی این گونه میدانست برق چه چیزی است؟کسی لامپ دیده بود؟اصلاً کسی به مغزش خطور می کرد تلویزیونی به وجود خواهد آمد؟خودتان بهتر از ما میدانید که جواب همه این سوال ها منفی است.پس برای خساست در مصرف برق،ما شما را به 70 سال پیش می بریم.برای این کار لازم است همه ی چراغ های منزلتان را خاموش نموده و حتی المقدور وسایل برقی را از برق بکشید.ساعات در پی هم میگذرد و شب فرا میرسد.می خواهیم از شمع برای روشنایی استفاده نکنیم،چون سریع تمام می شود و خرجتان بالا میرود.بهترین روش،استفاده از عینک های دید در شب است.کافی ست امتحان کنید.فقط اگر گیر نیاوردید می توانید از فانوس،علاءالدین و امثالهم برای ایجاد روشنایی استفاده کنید و عینک مذکور و از همه مهم تر جریان الکتریسیته را بی خیال شوید.
اندر حکایت سنگینی یک کیلو پنبه از یک کیلو آجر
طی دریافت نامه ای از طرف سازمان یونسکو،مبنی بر جمایت چند جانبه از جامعه ی پنبه،در برابر مقایسه ی نابرابرانه ی وزن آنها مقابل اجسامی سنگین چون آهن،آجر و ... ما نیز به غلیان احساسات آمدیم و گفتیم تا پنبه را بر آنان برتری ندهیم،ساکت نمی نشینیم.اصلاٌ باید دندان کسانی را که پنبه را با آجر مقایسه می کنند را در شکمشان جاری ساخت.نابرابری تا چه حد؟مگر می توان در برابر ابن بی عدالتی ها ساکت بود؟نوشته ی ذیل؛عدم سکوت ما را در برابر این بی عدالتی ها بیان می دارد.
مواد لازم وزن کشی:
1-یک کیلو پنبه استریل شده
2-3 کیلو آجر(نوع آجر باید نیم کیلویی باشد.یعنی در مجموع 6تا.اگر آجری با این وزن وجود نداشت،خودتان بسازید.در این کار باید سختی فراوانی را تحمل کنید)
3-ترازوی 2 کفه ای
شرح کار:
ابتدا دو کفه ی ترازو را به حالت سکون نگه می دارید.ترازویی که شما استفاده می کنید نباید دارای هیچ گونه بنجلیتی باشد.سپس در یکی از کفه ها یک کیلو پنبه را قرار می دهید.معادله ی کار یعنی:
1کیلو پنبه <=> 3کیلو آجر
را باز می کنیم.تعداد آجر ها را می نویسیم:
1کیلو پنبه <=> 6 عدد آجر
در این صورت 6 بار می توان آجر ها را یکی یکی با 1کیلو پنبه کقایسه وزن کرد.یعنی هر بار یک عدد آجر را با وزن پنبه مقایسه کرد.در نهایت نتیجه ی کار را مشاهده می
کنیم.نتیجه یکسانی پیش روی ماست:
1کیلو پنبه > 1 عدد آجر
1کیلو پنبه > 1 عدد آجر
1کیلو پنبه > 1 عدد آجر
1کیلو پنبه > 1 عدد آجر
1کیلو پنبه > 1 عدد آجر
1کیلو پنبه > 1 عدد آجر
پس:
1کیلو پنبه > 6 عدد آجر
1کیلو پنبه > 3 کیلو آجر
در نتیجه ما توانستیم با کوشش بسیار این امر را محقق سازیم که ثابت شود 1 کیلو پنبه از 6 آجر سنگین تر است.این بار هم نشان دادیم با بدون هیچ ترسی و فقط به امید گرفتن حق از باطل،می توانیم هر کاری انجام دهیم.
(در پایان با تشکر فراوان از جامعه ینبه و غوزه اش)
حکایت لحاف دوز
روزی روزگاری٬حوالی سنوات اخیر ٬ در سرزمینی واقع در راستای افق(حال بنشین و پیدا کن سرزمین را)شخصی با خانواده اش زندگی می کرد.این خانواده متشکل بود از پدر ٬مادر و ۵ دختر خانواده.(پدر خانواده از آن طرف اشاره می کند که اگر توضیحی در باره ی همسر و دخترانش به اطلاع شما برسانیم٬سرمان را از بیخ تا بیخ بریده و سپس به طبخ می رساند).ماجرا از روزی آغاز می شود که پدر خانواده(که شغل شریف لحاف دوزی داشت)به دلیل واردات بیش از اندازه ی لحاف به سرزمینشان٬دچار ورشکستگی شده و به یک عزلت نشین بی فایده تبدیل می شود.این خانواده که تا آن روز مزه بیفستروگانوف و استیک با سس قارچ از دهانشان نمی افتاد٬با طعم خوش نان لواش و پنیر لیقوان درجه ۴ آشنا شدند.از حواشی گذر می کنیم چون مطمئناً این روحیه را نداریم که ریش ریش شدن دلتان را شاهد باشیم.از قضا٬این پدر غیرتی٬حرفه ی دیگری بلد نبود...
***
flash back:وی از همان کودکی٬یعنی دقیقاً از ۲ ماهگی که به با چشمان شهلایش به تعقیب اشیاء می پرداخت٬پدر بزرگوارش متوجه وجود علاقه ی لحاف دوزی در وی می شود (این حرفه از زمان کورش کبیر در خاندان آنها از پدر به فرزندان حتی دختران نیز دست به دست می گشت و همه خرج یومیه شان را از آن به دست می آوردند) تصمیم می گیرد بهترین لحاف دوز تاریخ را پرورش دهد.بنابر این از یک سالگی او را به دکانش می برد و لحاف دوزی را به وی می آموزد.درنتیجه کوچک ترین لحاف دوز تاریخ به میدان می آید.لحاف دوزی تمام حرفه ای ولیکن ۳ ساله.
حال فکر کنید چنین لحاف دوزی با چنین پیشینه ای٬عرلت نشین شود.چه ها که نخواهد شد.
***
...پس برای اینکه اوضاع زندگی شان از این نیز بد تر نشود٬به دنبال حرفه ی قاچاق می رود.در ابتدا به دلیل پایین بودن سطح هوشی وی٬چیزی از این حرفه سر در نمی آورد٬ولی چون به امید پولدار شدن همچون گذشته وارد این حرفه شده بود٬تمام هوش باقالی مقدارش را به کار میگیرد تا بتواند خم و راست کار را بیاموزد...
***
بعد از گذشت دو ماه از وارد شدن وی به این حرفه٬قاچاقچیان کهنه کار وی را قاچاقچی مادرزاد خطاب می کردند٬زیرا وی به قدری با این کار آشنا شده بود که گویا از بدو تولد این کاره بود.او دیگر به کلی لحاف دوزی را از یاد برده بود و همه ی زندگیش شده بود وارد و صادر کردن جنس...(جنس؟جنس!).گویا غیرتش هم به باد رفته بود٬زیرا برای هر ۵ دخترش یک دستگاه کوپه خریداری نمود تا با آن به همراه دوستانشان به گردش روند(دختر یا پسر دیگر برایش فرقی نداشت!).برای همسرش هم یک فقره هلیکوپتر خصوصی خریداری کرد تا از ترافیک های سرسام آور در امان بماند و به موقع به کلاس های یوگا و مدیتیشنش برسد.
***
فیلم ماورائی می شود...
شبی قاچاقی کنونی و لحاف دوز اسبق خوابی می بیند(اتفاقی بسیار نادر که فقط برای بعضی ها پیش می آید!) در خواب او پدرش را میبیند که به او میگوید:
-حشمت الله....
-چیه؟
-حشمت الله...
-هان؟چیست؟
-حشمت الله...این تویی؟چرا اینقدر بی ادب شدی پسر؟مگر حتماً باید یکی بالا سر تو کرگدن باشد تا به بزرگترت شما بگویی؟
-ای خدا...در خواب هم از دست این ارواح آسایش نداریم...خب...شما چه می گویی؟
-دستم را ببوس
-همین؟آمدید بگویید دستتان را ببوسم؟فقط همین؟
-بیا ببوس کارت دارم
(با اکراه می رود و دست پدرش را می بوسد)
-با این که لذت بخش نبود ولی چون قول داده ام میگویم چه کارت داشته ام.اینجا در بهشت شایعه شده پسر همت الله خان قاچاقچی شده.مثل اینکه من آخرین نفری هستم که باید آن را می شنیدم.دیگر ما غریبه شدیم پسر؟
(پسر که تازه کمی به خودش آمده بود خودش را کمی صاف کرد و لنگ و پاچه اش را از اطراف پدر جمع آوری کرد.)
-نه پدر جان اختیار داری٬آخر هنوز آن قدر در کار نیفتاده ام تا این خبر مسرت بخش را به اطلاعتان برسانم
(اصالت این خاندان گیلانی بود:)
-دَوَد تی دَهَنَ ری...من اینجا سماور را رنگ کرده و به جای LCD به فروش عموم می رسانم.آنگاه تو می خواهی مرا گمراه کنی؟بنده آخرین اخبار را هم درباره ی کارت می دانم...می خواهی بگویم آخرین چیزی که صادر کردی چه بود؟
(پسر که رنگ پریدگی به وضوح از چهره اش نمایان بود:)
-نه نه تو را به جان مرده و زنده ات مرا لو نده...اینجا آبرو دارم...
-خوب بخشیدمت.حال به من بگو ببینم ...
***
صبح روز بعد قاچاقچی واقعاً دچار دوگانگی شده بود.نمی دانست چه کند.آخر دل را به دریا زد.
***
دو ماه بعد
قاچاقچی اسبق و لحاف دوز کنونی٬دوباره سر زندگی قدیمی اش برگشته بود.بر اساس وصیت پدرش عمل کرد.او که تا چند ماه پیش از لحاف دوزی ورشکست شده بود٬اکنون دوباره درآمدش را از این راه در می آورد.
داستان از این قرار بود که همان شب کذایی که خواب پدر را می بیند٬آن بزرگوار به وی میگوید باید انتقام تمام صنف لحاف دوزان را از این قاچاقچیان بگیرد تا دوباره آنان سر کار قبلی شان باز گردند.به همین دلیل او با ترفند هایی که خودش فقط بلد بود و ما هم از ذکر آنها معذوریم٬قاچاقچیان لحاف را یک شبه به خاک تبره رنگ نشانده و لحاف دوزان را دوباره بر سر کار می آورد.خودش هم بنا به دیدار های مکرر پدر در خواب و درخواست وی٬شغلش را دوباره از سر می گیرد و با پس انداز محدودش یک کارگاه لحاف دوزی می زند به وسعت ۱۵ هکتار با ۲ هزار نفر پرسنل.یعنی تمام لحاف دوزان سرزمینشان و البته به مدیریت خودش.اکنون هم من خبر تازه ای از آنها در دست ندارم ولی گویا دوباره به ثروت هنگفتی رسیده اند.و ۲ هکتار زمین بر روی مشتری خریداری نموده اند تا دوران بازنشستگی در آنجا سکنی گزینند.(جنس مشتری از مایع و گاز است...).خدایا...اگر ما را همچون اینان پولدار نمی کنی ما گله ای نداریم٬ولی حداقل به آنان راه درست آتش زدن پولشان را بیاموز که دل دیگران دچار سوزش نشود.
اين داستاني كه هم اكنون خواهيد خواند،پس زمينه اي هم از عشق دارد...پس شديداً حالش را ببريد..
روزي روزگاري،در سرزميني واقع در منتهي عليه جنوب شرقي افق،دو دوست بودند كه مثال ثانويه براي آنها پيدا نبود.خروج جان از بدن براي كمك و گذشتن از ماديات فقط و فقط به خاطر دوست مقابل،دو ويژگي انساني متقابل اين جفت بود.حال از ويژگي هاي غير انساني آنها گذر مي كنيم چون احتمال داديم كودكان و بيماران قلبي خواننده ي اين مطلب باشند و سلامت روحي و جسمي آنها در خطر افتد.
بحث را ادامه مي دهيم.ساليان دراز دوستي اين دو بر جا بود.از مدرسه تا خانه،از خيابان تا كوچه،همه جا با يكديگر چسبيده بودند و آنها را جز در مستراح و يا در حال استحمام،نمي شد تنها يافت.زماني رسيد كه اين دو دوست،وقت زن گرفتنشان شده بود.در نتيجه،اين دو كه بيشتر از خود،به يكديگر اعتماد داشتند،به يكديگر مي سپارند دختري خوب،خانواده دار،خانم،كدبانو،هنرمند و در ضمن داراي درجه ي A در دستپخت پيدا كنند.هر دو طرف متقابل،تمام سعي خود را مي كنند تا دختري با اين خصوصيات براي همديگر پيدا كنند.اما تلاششان به جايي نرسيده و سخت از قولي كه دادند خجل مي شوند.زيرا فكر مي كردند طرف مقابل دختر را يافته،ولي آنها هنوز ول معطل اند.به علاوه،تا كنون سابقه نداشته اين دو نفر،چيزي از يكديگر بخواهند و ديگري در فراهم آوردن آن،حتي به قيمت جانش هم كه شده،كوتاهي نمايد.خلاصه،بعد از گذشت يك هفته،دوست اول با شرمندگي تمام به منزل دوست دوم مي رود.ماجرا را با شرم تعريف كرده و منتظر عكس العمل طرف مقابل مي شود.اما بر خلاف انتظارش،دوست دوم نيز از او معذرت خواهي كرده و به دليل عدم اجراي قولش،از او پوزش خواسته و حلاليت مي طلبد.اما اين دو باز هم اميد خود را به آينده اي روشن،از دست نمي دهند و مهلت همسر يابي براي يكديگر را تا يك هفته ي ديگر تمديد مي كنند.اما اين بار،بر خلاف دفعه ي قبل،2دوست براي سعي در عدم سرافكندگي مقابل يكديگر،علاوه بر نهايت قوات موجود در جسم و روح خود،از ديگران نيز بهره جسته و در اين امر از آنها ياري مي طلبند تا دختري با ويژگي هاي مذكور را بيابند.از قضا تلاش بي پايان اين دو به نتيجه مي رسد و دختر مورد نظر را مي يابند.اما غافل از اينكه دختر يافته شده،يك نفر است و دوست اول آن را براي دوست دوم و دوست دوم آن را براي دوست اول يافته است.ماه ها از اين ماجرا بي آن كه هر دو نفر دختر منتخب توسط ديگري را ملاقات كنند،مي گذرد.در اين مدت هر كدام از آنها مي كوشد ويژگي هاي خوب دختر را بيشتر به رخ ديگري بكشد و با اين اعمال،او را نديده،شيفته ي دختر كند.در نتيجه هر دو يك دل نه صد دل عاشق همسر آينده شان مي شوند و هر چه بيشتر روز شماري مي كنند تا همسر آينده شان را ملاقات كنند.روز موعود فرا ميرسد و هر دو دوست براي رفاه حال يكديگر،با دختر در يك جا قرار مي گذارند.از آنجايي هم كه داشتن هوش حتي به مقدار متوسط در ليست خصوصيات لازم براي يافتن همسر نبود،دختر هم كه الزامي در داشتن آن نمي ديد،از داشتنش صرف نظر كرد و تا حدودي شيرين عقل به بار آمد و اين عاملي بود تا به يك جا بودن و هم زمان بودن 2 قرار با هم آن هم در يك روز توجهي نكند و با اين خيالات كه هر دو نفر آنها،وي را براي شخص ديگري مد نظر قرار گرفته اند.دختر مذكور،ار آنجا كه خيلي نگران نرشيدگي و كپك و از اين قبيل چيز ها بود،حدود يك ربع زود تر بر سر قرار حاضر شد.لحظه ي حساس فرا مي رسد.دو دوست با هم مي رسند.از قرار يكي فكر مي كرده طرف مقابل با اين دختر قرار دارد و خودش با دختر ديگري كه هنوز به دليل ترافيك موفق نشده تا آن لحظه بر سر قرار حاضر شود و دقيقاً همين فكر در ذهن ديگري نيز شكل مي گرفت.زمان معرفي فرا رسيد.خلاصه بايد يكي پيش قدم مي شد و دختر را به آن يكي معرفي مي كرد.دوست اول سر صحبت را باز كرد و دختر را به دوستش معرفي كرد.دوست دومي با اينكه اول كمي گيج و مبهوت شده بود و لي سريع ماجرا را دريافت و فهميد دختري كه دوست برايش يافته،همان دختريست كه او براي دوست در نظر گرفته (الكي آدم نابغه ناميده نمي شود كه...).پس چون او در اين مدت تا حدودي به وي علاقه مند شده بود خواست از اين فرصت استفاده كند.پس احوال پرسي كوتاهي با دختر كرد.سپس دوست اول به دوم رو كرد و گفت:«پس مال من كوش؟!»دوست دوم خود را به كوچه ي علي چپزد و گفت:«نمي دونم،تا الان ديگه بايد مي رسيد.» اما دوست نخست كه از نتيجه ي كارش،يعني رسانيدن اين دو مرغ عشق به هم ،خوشنود به نظر مي رسيد،شادي آن دو را بر آمدن دهتد ترجيح داد و تا آخر صحبت هاي آنها،همچون شپشي به آنها چسبيد و به حرف هايشان گوش فرا داد.
***
چند روز بعد*
در عروسي دوست دوم با دختر معروف،دوست اول نيز حضور داشت.دوست دوم بر او باورانيده بود دختري كه قرار بود با او مزدوج شود،وي را قال گذاشته و سر قرارش حاضر نشد.اما چون دوست از همان بچگي خلق و خويي بخشنده داشت،دختر را بخشيد و به اميد بازگشت او بود.اتفاقاً در همان روز عروسي بخت دوست اول باز مي شود.آن هم با كه؟با دختري با كمالات كه خود را دوست صميمي عروس مي خواند.
عشق نويس:
گو يا اين دختر كه از ترشيدگي و از اين قبيل مباحث واهمه داشت،پسر را در منگنه قرار مي دهد تا با همديگر طي چند روز آينده ازدواج كنند.
می بینیم که داستان آنطور که گفته شد زمینه ی عشقی نداشت!!!خوب گیرتان آوردیم تا با این دلیل مطلب را تا ته بخوانید!!!!
استخراجي از كليات عبيد زاكاني
جمعي قزوينيان به جنگ ملاحده رفته بودند.در بازگشتي هر يك سر ملحدي بر چوب كرده مي آوردند.يكي پايي بر چوب آورد.پرسيدند كه اين را كشت،گفت من.گفتند چرا سرش را نياوردي،گفت تا من برسم سرش بريده بودند.
***
شخصي با دوستي گفت:كه مرا چشم درد مي كند.تدبير چيست.گفت مرا پارسال دندان درد مبكرد،بركندم.
***
زني پيش واثق خليفه دعوي پيغمبري مي كرد.واثق از او پرسيد كه محمد پيغمبر بود؟ گفت آري.گفت چون او فرموده است كه «لا بني بعدي» پس دعوي تو باطل شد.گفت او فرمود «لا بني بعدي»«لا بنية بعدي» نفرموده است.
***
شخصي تيري به مرغي انداخت خطا كرد.رفيقش گفت احسنت.تير انداز بر آشفت كه به من ريشخند مي كني؟گفت:نه مي گويم احسنت،ما به مرغ.
قزويني را دندان درد مي كرد.پيش جراح رفت و گفت:دو آقچه «پول مسكوك» بده تا بر كنم.گفت يك آقچه بيش نمي دهم.چون مضطرب شد،ناچار دو آقچه بداد و سر پيش برد و دنداني كه درد نمي كرد بدو نمود.جراح آن را كند.قزويني گفت:سهو كردم.آن دنداني كه درد مي كرد بدو نمود.جراح بركند.قزويني گفت:مي خواستي صرف من ببري و دو آقچه بستاني.من ار تو نيز زيركترم و چنان كردم كه يك دندانم به يك آقچه رسد.
***
واعظي بر منبري سخن مي گفت.كسي از مجلسيان سخت گريه مي كرد.واعظ گفت مجلسيان صدق از اين مرد بياموزيد كه اين همه گريه به سوز مي كند.مرد برخاست گفت:مولانا،بزكي سرخ داشتم ريشش به ريش تو مي مانست كه سقط شد.هر گاه تو ريش مي جنباني مرا از آن بزك ياد مي آيد . گريه بر من غالب مي شود.
***
قزويني پيش طبيبي رفت و گفت:موي ريشم درد مي كند.پرسيد چه خورده اي؟گفت نان و يخ.گفت برو بمير كه نه دردت به درد آدمي مي ماند و نه خوراكت.
***
قزويني در حالت نزع افتاد.وصيت كرد كه در شهر كرباس پاره كهنه اي پوسيده بطلبند و كفن از او سازند.گفتند:غرض از اين كار چيست؟گفت: تا چون منكر و نكير آيند پندارند كه من مرده كهنه ام، زحمت من ندهند.
نگاهي به يك ماجرا از سري داستان هاي كليله و دمنه
روزي روزگاري، در سرزميني فرسنگ ها دور تر از افق،دو مرد بودند كه از قرار معلوم با هم به شراكت مي پرداختند.يكي ساده لوح و ديگري مكار.(البته ساده لوح هم ساده لوح هاي قديم...)اين دو شخص در كار خريد جنس بنجول و فروش آن به عنوان جنس درجه يك بودند.روزي اين دو به پول هنگفتي دست مي يابند كه اگر تا آخر عمر هم از آن اسراف مي كردند،باز هم براي 9 نسل بعدشان باقي مي ماند.پس گفتند با اين پول چه كنيم،چه نكنيم،بعد از فصول بحث و گفتوگو،به اين نتيجه رسيدند كه پول را در باغچه ي خانه ي دوست مشتركشان كه فردي بسيار صميمي با آن دو بود چال كنند و هر وقت به آن محتاج شدند،با اطلاع مبلغ مورد نياز به دو نفر ديگر و البته با حضورشان،از آن برداشت كنند(گويا جفتشان زياد هم پشمك نبوده اند!).پس اين كار انجام مي شود.بعد از 6 ماه كه اوضاعي بسيار عادي در ميان آن ها مي گذرد و هيچ كدام از دو شريك به پول احتياج پيدا نمي كنند،فرد مكاركمي به پول محتاج مي شود.پس اول كفتري حامل نامه،از نوع كاكل به سر،به شريكش مي فرستد با اين مضمون:
اي شريك گرام،سلام اينجانب شريك گرامت را پذيرا باش
راستش را بخواهي عزير جان،بنده دچار بهران مالي گشته ام.آن پولي كه با هم در آن شريك هستيم را بياد مي آوري،البته هيچكس چنان پولي را فراموش نمي كند،ولي اينجانب اكنون به آن محتاج گشته ام.مقدار مبلغي كه مي خواهم كم است،پس براي رفاه حال شريك عزيز تر از جانت،خود را تا سه سوت به منزل رفيق عزيزمان كه پول در باغچه ي منزل آن چال است،برسان.بعد به من خبر رسان تا من هم خودم را سريع برسانم.
قربانت
شريك خوبت
بعد از دو هفته كه نه خبري از شريك ساده لوح مي شود،و نه كفتر ارسالي deliver،فرد مكار نگران شده و در ضدد بر مي آيد به منزل ساده لوح كه در شهري در همان نزديكي بود عزم ذهب كند.پس كوله بارش را كه مشمول چند دست لباس راحتي و پلوخوري،چند لقمه نان و بلدرچين و يك قمقمه ي پوست ماري،حاوي يك ليتر ماءالشعير بدون الكل دست ساز،با يخ اضافي مي شد،جمع آوري ساخت و به راه افتاد.در راه به دليل صعب بودن مسير دچار سختي هاي بسيار گشت.ولي پس از 6 ساعت پياده روي بي استراحت،به شهر مورد نظر رسيد.به نزديكاي منزل شريكش كه رسيد ديد همه سياه پوش و در حال گريه و اشك و آه اند.پس دريافت كه دوستش دار فاني را وداع گفته.از اين دليل بسيار ناراحت شد و اشك در چشمانش مربع تشميل دادوولي سريع خود را جمع و جور ساخت.زيرا تازه به ياد آورد كه شريكش اصلاً مزدوج نگرديده و كلاً فك و فاميل نزديكي ندارد كه ارث و ميراثش بخواهد به او برسد.پس خوشحال،ولي با قيافه اي غمگين جلو رفت و از نزديكان شريكش كه براي او به عزاداري مشغول بودند،دليل مرگ را جويا شد.
-اين دوست ما...(اشك ها را مي زدايد و در دستماي گل گلي اش فين مفصلي مي كند،بعد از انجام اين مراحل،حرفش را ادامه مي دهد:)هوس شكار مي كند.پس با همان رفيقش كه مي گويند پول هنگفتي از او در باغچه ي منزلش چال است به شكار مي رود.هي...ولي آنها نمي دانستند كه اجلشان سررسيده.گويا آهويي را دنبال مي كنند كه اين امر،باعث شده آنها از مسير اصلي منحرف شده و راه را گم مي كنند.سپس گله ي شيرها آنها را محاصره مي سازند و به طرز فجيهي آنها را مي درند.لاشخور ها هم از جسد آن دو تا 2 روز بعد،اثري بر جاي نمي گذارند.(در اين لحظه ديگر گريه مجالش نمي دهد و به هق هق مي افتد).
در اين لحظه،شخص مكار به دو چيز شك مي برد.يك اينكه چرا جاي پول لو رفته،زيرا قرار بود از اين 3نفر كسي لام تا كام حرفي در مورد پول و جايش به ديگران نزند.2 هم اينكه اين دوست شريكش چگونه از مرگ شريكش با اين جزييات خبر دارد.ولي سريع شادي جايگزين شكش مي شود.چون خوشحالي اينكه تمام پول به او مي رسد،سريع حاكميت مغزش را به طور كامل به دست مي گيرد.پس درنگ را جايز ندانست و همان لحظه به سمت موطنش كه منزل دومين دوست به قتل رسيده اش نيز در همانجا واقع بود،به راه افتاد.چون شب رسيد،قصد استراحت نمود تا صبح با انرژي بيشتري باقيمانده ي راه رابپيمايد.ولي متأسفانه يا خوشبختانه كسي صبح بيدار شدن او را نديد.زيرا از خوشحالي زايدالوصفي كه داشت،ذوق مرگ شده بود.
حال از آن طرف ماجرا بگويم.اين دو شخص اصلاً با دار فاني هيچ گونه خداحافظي اي نكرده بودند.بلكه اينگونه شايعه درست كرده بودند.زيرا شريك به ظاهر ساده لوح،مي دانست كه مكار از شادي دست يافتن به تمام پول،ذوق مرگ مي شود.زيرا قبلاً هم كه پول پيدا شده بود ،مكار تا مرز ذوق مرگي رفته بود،ولي با تلاش بي شائبه ي اطباء ،دوباره بهبود يافته بود.پس اينطور وانمود ساختند تا او را بدون انجام هر گونه قتل،به كشتن دهندو خود،به همه ي پول دست يابند.در نتيجه اين دو به پول كامل دست مب يابند و تا ساليان سال،همراه با خانواده هاي خود،با اين پوي به زندگي شادي پرداختند.البته آنها هيچ گاه رفت و آمد فاميلي شان قطع نگشت.
نتيجه گيري:
1-هميشه ساده لوح ها،ساده،و مكاران ،دغل باز نيستند.
2-مواظب شريك خود باشيد تا شيطنت نكند.
3-سعي كنيد از خبر اينكه به پول هنگفتي مي رسيد،ذوق مرگ نشويد.زيرا شايد باعث شود كه پول به شخص ديگري برسد.
4-كلاً سعي كنيد به پول هنگفتي نرسيد.زبرا از قديم گفته اند:باد آورده را بادش برد.
با توجه به علاقه ي زائدالوصفي که بازدیدکنندگان نسبت به مطالعه ی ادامه ی مطلب پیشین از خود بروز انجام دادند،ما نيز اقدام به پخش ادامه ي اين مطلب نموديم.پس حال ادامه اش را ببريد...!
اصلاً به خود موضوع مدارك تحصيلي مي چسبيم و آن را مورد تحليل و بررسي قرار مي دهيم.12 سال درس مي خوانيم كه چه شود؟با اين ديپلم كه گيرمان مي آيد،ملت مسئوليت نگه داري سگشان را هم به ما نمي دهند،چه رسد به شغل آبدارچي گري كه امروزه شغلي بس اشرافي منظور مي گردد.در مورد مدارك بالا تر هم كه بايد بگويم فقط به قول يك پيام بازرگاني اعتماد به نفس داشته باشيد.همين امر كافي است تا در دانشگاه قبول شويد.بعد از اتمام دوره ي دانشگاهي،مهم اين است كه چه مدكي به دست آورده ايد.اگر مطلب فوق ديپلم به دست آورديد،باز هم مثل ديپلم بايد بگذاريد در كوزه آبش را بنوشيد.ولي اگر مدرك ليسانس بود،پنجره ي اميدي به رويتان باز شده.زيرا مي توانيد به شغل شريف آبدارچي گري دست يابيد.يك شغل ديگري هم هست كه احتمالاً به آن نيز مي توان رسيدن نماييد.ان را با مثال برايتان افشا مي نمايم.يك شخص بسيار محترمي هست كه هر چند روز يك بار،ساختماني كه محل سكونت عمه ي اينجانب است را سرويس مي نمايد.يعني پله ها را مي شويد،راهرو ها را تميز ،همچون دسته اي از گل مي نمايد،حياط را جارو مي زند،و الي آخر.از قضا،اين خدماتچي مذكور،داراي مدرك ليسانس آمار بوده و براي در آوردن خرج گزاف عروسي اش،دست به اينگونه كارهاي خداپسندانه ميزند.بله،منظور بنده شعل كارگري بود.البته كارگري ساختمان،از نوع در حال ساخت،گويا حقوق بالايي دارد و مدرك بالايي هم براي استخدام لازم ندارد.همان مدرك پنجم دبستان هم كارتان را راه مي اندازد.فقط به خلق و خوي كاري احتياج دارد كه البته در اين دوره و زمانه كم پيدا ميشود.پس براي شغل هاي مدارك ليسانسي،اين 3 شغل را يادداشت فرماييد.مدرك بعدي مورد بحث،مدرك فوق ليسانس است.از اين مدرك به بعد،كم كم در هاي اميد به روي شما گشوده خواهد گشت.در چندين جا كار پيدا ميكنيد و به تدريج خوشبخت مي شويد.البته مدرك فوق ليسانس هم سقفي دارد و فوق فوقش بتوانيد يك كارمند ساده و يا در حد تركاندن،استاديار دانشگاهي شويد.پس زياد با اين مدرك شكمتان را صابون نزنيد كه اين هم حد اكثري دارد.مدرك بالاتر مورد تحليل،مدارم عاليه،همچون دكترا،فوق دكترا و پرفسورا است كه بالاتر از پرفسورا فكر نمي كنم عمر قد دهد كه صعود بعدي اي داشته باشيد،مگر اينكه در 10 سالگي ديپلم بگيريد.براي به دست آوردن نوع اصلي اين مدارك،بايد از تمام زندگي تان بزنيد و فقط درس بخوانيد.كلاً تبديل به آدم بي خودي مي شويد كه فقط بلد است درس بخواند.بعد از به دست آوردن اين مدارك مذكور،متوجه مي شويد كه سني ازتان گذشته و آدمي بي عرضه هستيد كه خيلي كارها را بلد نيست انجام دهد.شايد هم شغلي نداشته باشيد و ازدواج نكرده باشيد.پس درس خواندن تا اين حد را بي خيال شويد.حال مي رسيم به بحث اصلي و مهم ترين نوع مدرك.مدارك از نوع تقلبي.اين مدارك رد خور ندارد.فوقش چند ميليوني از جيبتان كاسته مي شود كه در برابر مقاماتي كه به دست مي آوريد،هيچ است.به طوري كه عده ي زيادي دل را به دريا زده اند و به شغل مدرك فروشي روي آورده اند.آنقدر اين شغي نان و آب دارد كه هر چقدر هم از منافعي كه از داشتن اين مدرك خواهيد داشت بگويم،باز هم كم گفته ام.
پس ما از اين داستان نتيجه مي گيريم يا درس نخوانيم،يا اگر درس مي خوانيم،زياد نخوانيم.چون سرمان به طرز عجيبي كلاه رفته و كلي ضرر خواهيم كرد.اگر هم در فكر يك شغل نان و آبدار هستيد،ولي با مدركي كه خودتان بابتش زحمت كشيده ايد و پايش درس خوانده ايد،بايد آن را از سرتان بيرون كنيد،بهترين راه،خريد مدرك است.خريدي آسان و مطمئن كه رد خور ندارد.تا چند مدت ديگر هم فكر كنم صورت اينترنتي و تحويل درب خانه را هم براي فروش مدارك راه اندازي كنند.فقط كافي است نوع مدرك مورد نظر و level آن را از اينترنت انتخاب كرده.طي همان هفته،مدرك درب خانه شماست.بي خيال احساس گناه هم بشويد.مگر در مملكت ما افراد كم از اين مدارك دارند؟شما هم يكي از آنها.پس به توصيه هاي بنده كه حاصل چندين سال تجربه است توجه كنيد و آنرا مو به مو اجرا سازيد.باور كنيد سرتان كلاه نمي رود. تنها كاري كه بايد انجام دهيد اين است كه مواظب باشيد سرتان كلاه نرود و مدرك زابلو تقلبي نباشد.اين 1.و 2 اينكه باز هم مواظب باشد آنهايي كه مدرك فروش اند واقعا اين كاره باشند.نه مأموران نيروي انتظامي.چون در اين صورت كلاهتان بد جور پس معركه است.
كلاه نويس:
من كلاه به اين كلاه علاقه مندم.به همين دليل اكثر ضرب المثل هايم كلاهي است.مشكلي بود؟
به يمن نزديك شدن هر چه بيشتر به مدارس،تصميم گرفتيم مطلبي بنويسيم كه در آن دق دلي مان را هر سر هرچی آهنگ هاي چرت كه به شروع بازگشايي مدارس مربوط مي شود خالي كنيم.اين هم شما و اين مطلب ما...پس حالش را برده و از آن فيض بجوييد...
باز آمد(ديريريم)بوي ماه مدرسه بوي شادي هاي باغ مدرسه(دريم)
****
باز هم اوي مهر آمده بود و معلم آرام،اسم ها را مي خواند*
****
مدرسه ها واشده...(ديريم ديم)همهمه برپا شده(ديريريريم)
با حضور بچه ها(ديم ديم ديم)مدرسه زيبا شده....
****
اگر كمي صبر كنيد ميتوانيد ورژن رپ يكي از آهنگ ها را نيز مي توانيد از صدا و سيما بشنويد.زيرا آنقدر روزهاي آخر شهريور را با اين آهنگ ها براي ما كوفت مي كنند كه همه از علاقه ي صدا و سيما به اين امر مطلع اند.نوع رپ بودنش را براي اين گفتم كه ممكن است آنها بخواهند كمي دانش آموزان را به ترانه هاي مذكور علاقه مند سازند،به همين دليل دست به كار جديدي بزنند.نمي دانم انگيزت شان از اين كار چيست،به طوري كه اگر دانش آموز ممتازي مثل اينجانب اخر شهريور را قصد نمايد پاي تلويزيون سپري كند،مطمئاناً دچار دپرسي حاد خواهد گشت.البته زياد خطرناك نيست،چون بعد از رسيدن به يك تعطيلات قلمبه،كه در كشور ما امري كاملاً طبيعي است و هر ماه شاهد حداقل يكي از آنها هستيم،حال همه خوب مي شود.وارد تابستان كه كه مي شويم،خودشان مي دانند كه اين شادي مضاعفمان احتياج به افزايش ندارد،به همين دليل از اين خلاقيت ها به خرج نمي دهند.اما خدا نكند روز هاي آخر شهريور در خانه بماني و تلويزيون ببيني...با اين آهنگ هاي اعصاب و روحيه خراب كن،دانش آموز هم كه نباشي،دچار افسردگي خاص دانش آموزان مي شوي.ديگر كم مانده در وسط برنامه هاي راز بقا و نود هم اين آهنگ ها را پخش كنند.
اين بود انشاي ما در مورد آهنگ هاي شادِ دوران بازگشايي مدارس.البته دنباله هم داشت كه در آن انواع مدارک را مورد تحلیل قرار دادم.گفتم اگر بگذارم خيلي طولاني مي شود و شما هم مطمئاناً حوصله نمي كنيد همه را بخوانيد.اگر مايليد كه آن را هم بعداً مي گذارم.اگر هم نه كه شما را به خير و ما را به سلامت.
مدرسه نويس:
به دليل اينكه اين شعر ملودي نداشت،خواستم تحريفي در آن صورت نگيرد،به همين دليل فقط شعر را نوشتم.
نمي دانم دقيقاً كدام منبع رسمي اين گفته را پخش كرده و اصلا از زبان چه كسي گفته شده،ولي بر صحت آن اطمينان دارم.گويا گفته شده كه با روزه خواراني كه در ملأ عام غذا را نوش جان مي كنند،برخورد قضايي منظور خواهد گرديد.
در دادگاه:
(روزه خوار كه پيرمردي 89 ساله بود،داندانش را كه به تازگي برايش گشاد شده بود سرجايش محكم ساخت و با سختي در جايگاه شهود حاضر گشت.بعد از قسم خوردن او،قاضي جلسه را رسمي اعلام كرد و پس از نطق 19 دقيقه اي قاضي بر مهم بودن نقش روزه در زندگي امروزي،با اين سوال اعتراف گرفتن از روزه خوار را شروع كرد:
قاضي : آقاي ...،شما چرا در ملأ عام مشغول به غذا خوردن شديد؟
روزه خوار : والله پسرم...وقت قرص هايم داشت مي گذشت،با يه خورده آب خواستم بخورمشان...
قاضي : كارد بخوره به اون شيكمت...اِ..ببخشيد...منظورم اين است شما چرا اين كار را در ملأ عام نموديد؟نمي گوييد شايد يكي روزه دار باشد،شما را ببيند،هوس قرص كند؟
روزه خوار : فكر نمي كردم ممكن باشد كسي قرص دوست داشته باشد...
آقاي قاضي : مسلمه...از شما كه آدم بي فكري هستيد هيچ چيز بعيد نيست...
روزه خوار : آقاي قاضي...جانم به قربانت...آخه چرا چرت و پرت ميگي؟داشتم تو پارك واسه خودم قرصامو مي خوردم...يهو ديدم دور تا دورمو كاميندو* ها دراز كشان گرفتن...يكي هم داره با بلند گو بهم ميگه : شما دستگير هستيد...زود دستاتونو بذارين رو سرتونو تسليم بشين...
آقاي قاضي : چرت و پرت خودت ميگي كافر...(در اين لحظه قاضي محترم چكش شريفش را به سمت روزه خوار نشانه ميرود،ولي خوشبختانه يه متاسفانه تيرش خطا مي رود)
روزه خوار : قاضي جان اين چه حركاتيه عزيزه دلم...؟خودتو كنترل كن دوررت بگردم...
(قاضي به سختي بر خود مسلط شد و دوباره سر جايش نشست . عرق عصبي اش را پاك كرد و سعي كرد با خط خطي كردن كاغذ جلوي دستش ،عصبانيتش را مهار سازد.بعد از نيم ساعت،جلسه دوباره حالت رسمب بر خود گرفت.با ضربه ي دست قاضي بر روي ميز ، اين حالت اعلام شده بود،زيرا هنوز چكش پيدا نشده بود)
قاضي : خوب آقاي روزه خوار...اه...من همش تا اسن اين كافرو ميارم،اعصابم ميريزه به هم...اصلاً اين اشخاصن كه موجب پسرفت مملكت ميشن...(اين ها را در حالي مي گفت كه هر لحظه صدايش بلند تر ميشد و همچنين بيشتر به جلو خيز بر مي داشت...)اصلاً چنين افرادي لايق زنده بودن و زندگي كردن نيستند...مخصوصاً در اين مملكت...زيرا اين ها چالش هاي غرب براي جلوگيري از پيشرفت كشور ما هستند...من مطمعنم كه اين ها را غرب فرستاده...
روزه خوار: قاضي جان من به جان 15 تا بچه هام كه عين خودت دوسشون دارم...تا به حال پام از مرز خارج نشده...
قاضي : دروغ ميگه... چنين افرادي رو نبايد گذاشت متولد شوند...
(قاضي را در حالي كه همچنان داد و بيداد مي كرد،با زور از دادگاه بيرون راندند.قاضي ذخيره كه گويا عادت به پرخاشگري هاي قاضي قبلي و جانشين شدن بر او داشت،
با چند ضربه ي مشت،نظم دادگاه را در دست گرفت و دوباره دادگاه حالتي رسمي بر خود گرفت)
قاضي ذخيره : خب...عزيز جان...(منظورش روزه خوار مذكور بود)خودت بگو من با تو چي كار كنم؟
روزه خوار : بنده ي حقير چه حقي دارم كه در مورد خودم تصميم بگيرم؟
قاضي ذخيره : منم كه باهات دشمني ندارم وليث چون شغلمو دوست دارم و نمي خوام از دستش بدم،مجبورم مجازاتت كنم،چون در غير اين صورت پاي خودمم گيره...(به طرف بقيه قضوا بر مي گردد،بعد از 10 ثانيه مشورت دوباره صاف مي نشيند و مي گويد:)
خب...ما چون خيلي دوستت داريم،تصميم گرفتيم سبك ترين مجازات اين گناه رو برات در نظر بگيريم...همين كارو هم مي كنيم...مجازات شما حبس ابد در سلول انفرادي چون جون تو دگر راه نداشت كه بخواهم برايت از اين كم تر ببرم.
(روزه خوار كه در خشوع قاضي ذخيره فرو رفته بود،اين مجازات سبك را با كمال ميل پذيرفت ولي متاسفانه هفته ي دوم حبس،با جنازه ي پيرمرد در سلولش مواجه گشتند.قاضي اصلي ، به صورت پنهاني وي را به قتل رسانيده بود،زيرا معتقد بود بايد چنين افرادي از صفحه ي روزگار محو شود.بعد هم متواري شده و در پي پاك سازي بقيه مناطق از روزه خواران شد...)
شكم نويس
منظور همون كاماندوي خودمونه...

